ایوان کلیما
نام و نام خانوادگی
من و پسرم دوست ديگری نداريم. پسرم توی دبيرستان با کسی رفيق نيست؛ هيچوقت نشده يکی از دوستانش را به خانه بياورد و او را به من معرفی کند. از سالها پيش همينطور بوده. يکی دو بار تصميم گرفته بودم برايش دوستی چيزی جور کنم ولی نشد. نه غايب می کند که بخواهد از کسی جزوه بگيرد و نه اهل ورزش و تفريح است. من شايد اوضاعم از او بدتر است. برای خودمان البته بد نيست. ديگران شايد فکر می کنند ما بدبختيم يا يک جور زندگی بی ريختی داريم. ولی ما خودمان، وقتی او دارد ماهواره نگاه می کند و من مجله می خوانم، چند باری به هم نگاه می کنيم و لبخند می زنيم و اين به نظرمان بدبختی نيست.
...........
.....................................................................................................
صخره
سيمين نوشته بود دارد از يک پيرزن پرستاری می کند که به کل حافظه اش را از دست داده است. گفته بود نوعی از دست دادن حافظه که ديگر فرق بين سوسيس و و کالباس را نمی فهمد. صابر هميشه برايش از سهراب می نوشت. از اين که برايش معلم خصوصی گرفته و از اين که يواشکی رفته سبيل هايش را زده و او هم به رويش نياورده. حالا داشت برايش می نوشت که سهراب به سوال امتحان فيزيکش اينطور جواب داده: در صورتی که آن صخره ای که از آن گرما می گيريم انرژی گرمايي داشته باشد، انرژی گرمايي زمين تجديدپذير محسوب می شود.
....
ماريو بارگارس يوسا:
در قلب همه داستان ها اعتراض شعله ور است. کسی که آنها را به تصور آورده، چون نمی توانسته آن طور زندگی کند چنين کرده، و کسی که آنها را می خواند چهره ها و ماجراهايي را مجسم می کند که نياز داشته به زندگيش بيفزايد. اين راستی است که دروغهای داستان را بيان می کند: دروغهايي که خود ما هستيم، دروغهايي که غم غربت و واماندگی های ما را تسکين می دهد و جبران می کند. دروغهای رمان هرگز بيجا نيست: اين دروغها عدم کفايت زندگی را جبران می کنند. به همين دليل وقتی زندگی سرشار و مطلق بنمايد و بر اثر ايمانی که همه چيز را جذب و تأييد می کند، انسان از قسمت خود راضی باشد، رمان معمولاً کارکردی ندارد. فرهنگهای مذهبی شعر و تئاتر توليد می کنند اما بندرت رمان بزرگی ايجاد کرده اند. داستان هنر جوامعی است که در آن ايمان بحران خاصی را از سر می گذراند، جايي که آدم نياز دارد به چيزی معتقد شود، آنجا که بّينش يکپارچه، مورد اعتماد و متزلزل تر درباره دنيايي که در آن زندگی می کنيم و دنيای ديگر داده است. پس در اندرون رمان نه تنها اخلاق گريزی بلکه شک خاصی نيز می يابيم. هنگامی که فرهنگ مذهبی درگير بحران شود، انگار که زندگی از ساختارها، جزمها و قواعدی که دست و پايش را می بست و مانع هرج و مرج می شد می گريزد؛ اين لحظه مغتنمی برای داستان سرايي است. نظم مصنوعی آن به اميال و ترسهايي که زندگی واقعی ايجاد می کند، اما نمی تواند ارضايشان کند يا از شرشان خلاص شود، پناه و تأمين می دهد و همچنين می گذارد آزادانه به نمايش در آيند. داستان جانشين موقت زندگی است. ...
... از اين پس نام من خواهد بود دن كيشوت از لامانچا ...
اي كاش زندگي چيزي نبود كه مثل رود گل آلود هراكليت بگذرد، بلكه فرصت نادري بود تا در ماهيتابه از اين رو به ان رو شويم و طرف ديگرمان هم تا نود سال ديگر سرخ مي شد.
"خاطرات روسپيان سودازده من- گابريل گارسيا ماركز"
اين را از آن جهت انتخاب كرده ام كه درباره بازگشت ناپذيري حرف مي زند. آن سان كه با قانون دوم ترموديناميك مي توان گفته هراكليتوس را اثبات كرد چه رود گل آلود باشد چه صاف و مطهر و آن سان كه مرگ را و آن سان كه آن دكتر ديوانه مي مي گفت: اگر راست مي گوييد انجامش دهيد!، هيچگاه آن طرف ديگر سرخ نخواهد شد، نه تا نود سالگي که تاهيچ سن و سال ديگري. در ميان وصف رشك آور ماركز، كه گونه شگفتش در صد سال تنهايي فرياد مي كند، پيدا كردن قانون دوم ترموديناميك دلگرمي كوچكي است، گو اين كه نداشتن قانون هم خود آدم را گرم مي كند هم دلش را.